سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
درس های زندگی
اگر آن که خواهى نیستى بارى بدان ننگر که کیستى . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :0
بازدید دیروز :8
کل بازدید :3178
تعداد کل یاداشته ها : 22
29/2/91
1:51 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
روزبه عباس زاده[397]

خبر مایه
پیوند دوستان
 
پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان سکوت ابدی ###@جزین@### Romance عشق تابینهایت ستاره سهیل خطه سرسبز بجنورد من و تو مشاوره - روانشناسی شاهکار جام جهان نما قلب خـــــــــــــــــــــــــــاکی و خدایی که در این نزدیکی است دکتر علی حاجی ستوده سفیر دوستی خاطرات من و دکترم سکوت پرسروصدا مردود هر چی بخوای فالوده یزدی محمد جهانی عشق ممنوعه و دلتنگی KING OF BLACK صل الله علی الباکین علی الحسین عشقی آزاد اندیشان داستان نویس عاشقانه .: شهر عشق :. سرزمین رویایی چـــــاوش ( چه خبر از دنیا ؟؟؟؟) به نام خدایی که در این نزدیکیست آوای قلبها... نبض شاه تور Dark Future فریاد های زیر زمینی تهی کلبه ی عشق جالب اما خواندنی جبهه مدیریت مسائل شیطان پرستی در ایران و جهان خداوندا مرا دریاب... منطقه آزاد یه دختر تنها از ایلجیما خوشگل تر؟؟؟ نگاه نو جیگر نامه حکیم دزفولی دلتنگی افسوس که روزگار بر خلاف ارزوهایم گذشت افسوس...... می نویسم هر چی بدونم جیگر نامه جوان زندگی دنیای شادی حرفای خودمونی
عناوین یادداشتهای وبلاگ
جعبه کفش عناوین یادداشتها[22]

جعبه کفش


زن و شوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمی کردند مگر یک چیز.یک جعبه کفش در بالای کمد پیر زن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن سوال نپرسد.در همه این سال ها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمیکرد.اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند...


این دو در حالی که با یکدیگر امور باقی مانده را رفع می کردند پیرمرد جعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد.پیر زن تصدیق کرد که وقت آن رسیده همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید و از او خواست تا در جعبه را باز کند.وقتی پیر مرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر 95 هزار دلار پیدا کرد.پیرمرد در این باره از همسرش سوال کرد.پیرزن گفت:هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید.او به من گفت:که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.پیرمرد به شدت تحت تأثیر قرار گرفت.تمام سعی خود را به کار گرفت تا اشک هایش سرازیر نشود.فقط دو عروسک در جعبه بودند.پس همسرش فقط دو بار در تمام طول این سالهای زندگی مشترک و عشق از او رنجیده بود.از این بابت در دلش شادمان شد.سپس رو به همسرش کرد و گفت:عزیزم، خب این در مورد عروسک ها بود ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟ پیرزن گفت:« آه عزیزم،این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام.» 


21/5/90::: 1:10 ع
نظر()